پیوند دادن به موضوعات مشابه همیشه بهترین راه برای گسترش آگاهیه
مسلما قرار دادن لینک زیر به منزله تایید یا تبلیغ نیست
پیشنهاد میکنم سر بزنین چیزهای جالبی پیدا خواهید کرد
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط 1500 دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد 2008 رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش 150000 دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن 1500000 دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن 1500000 دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذاري
*****
درس هشتم: يه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه 10 سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 70 سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!
*****
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر 20 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش
با تشکر از Sodabeh.gh
به نام خدا
بگذارید سوالی از شما بپرسم ، اگر دو صدف پیدا کنید و از میان آنها فقط یک صدف مرواریدی با خود داشته باشد ، آیا برایتان صدف دیگر بی ارزش خواهد بود ؟
در صورتیکه همه ما می دانیم این صدف است که وقتی تحریک شود ، مروارید می سازد. پس ساختن مروارید بستگی به وجود صدف دارد .
ما انسانها شبیه همان صدف هستیم .
شاید دلیل اینکه عده ای ما را رها می کنند این باشد که فقط به دنبال مروارید درون ما می گردند.
می دانم تنهایی لحظه ای است در زندگی هر فرد که هر کس آن گونه که هست آنرا می پذیرد.
افراد بسیاری را می شناسم که همه آنها فکر می کنند ، لحظه های تنهایی شان بیشتراز دیگران است .
اما من زمانی که به تنهایی هایم فکر می کنم میبینم که زندگی ام پر از لحظه های بودن است ، با این تفاوت که در تنهایی هایم بیشتر احساس تنهایی می کنم.
به من نخندید ، گاهی برایم تنهایی ها بهترین لحظات بوده اند.
آیا تا به حال کسی را دوست داشته اید که دوستتان نداشته باشد ؟ آیا فکر کرده اید ممکن است شما کسی باشید که کسی شما را دوست داشته باشد ؟ ایا تا به حال به دوست داشتن و دوست داشته شدن اندیشیده اید ؟
زیبایی جذب مطلق است . هر موجودی در این دنیا عاشق زیبایی است .
اما اینکه زیبا بودن را در آنچه میبینیم خلاصه کنیم ، مطلقاً اشتباه است. آیا فرد نابینا در زندگی اش به چیزی که نخواهد دید ، دل می بندد ؟
بگذارید بگویم از دید من زمانی که از هر زیبایی ، زیباتری وجود دارد ، زیبا بودن دلیل کافی نخواهد بود .
آیا به کسی دل ببندم که میدانم ممکن است روزی زیباتر از او را ببینم ؟ در آن زمان چه خواهم کرد ؟
شادترین لحظه برای من ، زمانی برای بودن با آن کسی است که من او را زیبا بدانم و برایم دیدارش مهم باشد.
حتماً تو هم کودکی را دیده ای که در بچگی بهترین اسباب بازی را دارد اما هنوز هم چشمش به دنبال عروسک دست ساز کودک دیگری است .
شاید او چون به آنچه میخواسته رسیده ، فهمیده است که خوشبختی چیزی غیر از ان بوده که میخواسته است .
نمی خواهم برایت داستان بگویم .
چون زندگی چیزی نیست که بشود آنرا به طور کامل نوشت . هرگز نمیتوانی چیز های خوبی مانند حس در آغوش کشیده شدن ، زمانی که بشدت احساس تنهایی میکنی یا چیزهایی بدی مثل حس ناتوانی ، از دست نیافتن به آنچه میخواهی را بنویسی تا کسی بفهمد در آن لحظه چگونه بوده ای.
برای اینکه به تو بگویم من هم می توانم دوستت داشته باشم ، آیا راه بهتری هم بود ؟
دوست داشتن اجبار نیست . پس عین خودخواهی است که بخواهم دوستم داشته باشی .
آیا فکر کرده ای زمانی که از تو می پرسم :
" اگر کسی دوستت داشته باشد و بخواهد برای اولین بار به تو بگوید دوستت دارد ، دوست داری چه چیزی بگوید و چگونه این کار را انجام دهد ؟ "
چرا ناخودآگاه به من دقت میکنی ؟
همه ما به نوعی نظر دیگران راجع به خودمان برایمان مهم است.
اما دلیل مهم دیگرش شاید این باشد . " همه ما به نوعی دوست داریم ، تا دوست داشته شویم "
اهمیت دلیل اصلی بسیاری از افعال آدمی است .
اغلب مردان زمانی که در دوستی پیش قدم می شوند برای جواب رد دلیل می خواهند .
دلیل هایی برای سوالی مانند این : "من از آنچه تو می خواهی چه کم دارم ؟ "
عقیده دارم اول باید بدانیم چه می خواهیم و بعد بفهمیم چگونه باشیم.
دکتر علی شریعتی میگوید : دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست ، اسراف محبت است .
چگونه کسی را دوست بدارم که نمی دانم برای چه دوستش خواهم داشت ؟
از کسی بپرس " آیا آدم خوبی هستی یا نه ؟ "
تا خوب بودن را معنی نکنیم چگونه می توانیم خوب و بد را جدا کنیم ؟
چرا خداوند به انسان اختیار داد ؟
تا وقتی نتوانم بد باشم ، چگونه بگویم آدم خوبی هستم ؟
تا کسی به تو نگوید دوستت دارد ، آیا میتواند ادعا کند که دوستت دارد ؟
نه . هرگز !
در زندگی به اینکه بتوانم مدعی باشم برای آنکه دوستش دارم صادق ترین بوده ام ، افتخار میکنم.
زمانیکه حقیقت را بگویم نخواهم ترسید از روزی که شرمم بیاید ، از روزی که پشیمان شوم .
اینها را برای کسی میگویم که برایش پشیمانی و شرم مهم است .
با آنکه دروغ و خیانت در دوست داشتن را زرنگی و نشانه قدرت خویش بداند ، حرفی ندارم .
حتی با آنکس که به چنین شخصی دل ببندد نیز کاری نخواهم داشت .
دو شخص در آن واحد کسی را دوست دارند .
یکی به سبب آنکه نمی داند چگونه بگوید ، منظورش را درست نمی رساند
اما یکی به سبب تبحر در ابراز دوست داشتن می تواند انچه واقعا نمی خواهد را نیز به درستی بیان کند ؟
کدامیک شایسته دوست داشتن اند ؟
آیا به کسی گفته ای که نمی خواهی کسی را دوست داشته باشی ؟
آیا به حقیقت این خواهد بود که تو کسی را واقعاً دوست نخواهی داشت ؟
اگر دوست داشتن را چیز بدی می دانی ، چطور زمانیکه دوست داشتن را تجربه نکرده باشی ، می توانی درباره خوبی و بدی آن نظر دهی ؟
آیا دوست داشتن مانند حس های پنجگانه است که به تو بگویند ؟
اگر به بگویند آدم نادرستی هستم ، آیا براین عقیده ای که هر چه میگویند همان است ؟
یا فکر میکنی چون
خنده ی تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست گاهی دل اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدرغم میاره
به نام خدا
داستان کسی که نمی دونست
زندگی مثل یک دایره اس
از هر جاییش شروع کنی مهم نیس
مهم اینکه باز به اولش بر میگردی
به همون جایی که ازش شروع کردی
دایره های زندگی هم کوچیک اند ، هم بزرگ
مهم نیست از کجا شروع میکنی
مهم اینه که بعد از هر بالایی ، پایینی هست
دوست ندارم زندگیم دایره ای باشه
که تا زنده هستم دورش بگردم
رسم زندگی من نیست که تکرار بشم
من اومدم که فقط یک دور دور این دایره بزنم
دوری که مال من باشه
و به هیچ دایره دیگه ای وارد نشه
گاهی تند میرم ، گاهی هم کند
اما مهم اینه که دور خودمو بزنم
دوری که مال من باشه
شنیدی ؟
راسته که میگن دایره ها رو هم منطبق میشن .
به نام خدا
وقتی قرار بر نوشتن باشد موضوعات زیادی پیدا می شود که می توانیم در موردشان بنویسیم .
اما آیا می شود در مورد سکوت نوشت ؟ ؟ ؟
نوشتن هم مثل هر کار دیگری جرئت و جسارت می خواهد .
مثل جرئت ابراز عشق ، فریاد ظلم و . . .
چه بسا نوشته به دست کسی که باید ، می رسد ، اما برداشت دیگری از آن می شود و اینجاست که جسارت نویسنده آزمون می شود .
جرئت سکوت چیزی است مانند قبح شکستن آن یا وفادار به بودنش .
سکوت همواره بر دو یا چند نفر دلالت نمی کند ، چرا که گاهی سکوت حرف من یا تو است که نمی خواهیم بگوییم ! .
سکوت همواره مخوف است .
چیزهای بسیاری وجود دارد تا ما را به ترس از سکوت وا دارد .
مانند ترس از خراب کردن کاری یا شکستن دلی یا حتی ترس از گفتن همان حرفی که نمی خواستیم بگوییم .
سکوت یک زبان است ، زیرا بسیاری با آن حرف می زنند .
همانند زمانی که کسی تبسم می کند یا نگاهی که دزدیده می شود یا . . .
سکوت دروازه یک قصر شیشه ای است .
افرادی که داخل این قصر می مانند گاه به سلامت و گاهی به زحمت شکستن دیواره های قصر مجروح می شوند و خود را می رهانند .
اما دسته ای سکوت را همدم خوبی می دانند شاید به خاطر آرامشش شاید به خاطر آنکه سکوت بهترین شنونده است .
سکوت بیرحم است . گاهی سکوت تو ، سبب سکوت من ، ناراحتی من ، و سکوت و ناراحتی همه آنهایی که من و تو را دوست می دارند ، می شود .
سکوت تنه ای از تنهایی است .
اما
یک فرد ، یک صدا ، یک چهره ، و گاه یک لبخند ، می تواند قفل سکوتمان را بشکند .
سکوت را با "س" می نویسند . سرد . مثل یخ ! . . .
امیر حسین اسدپور مورخ سه شنبه دوم مرداد 1386
به نام خدا
هی اینور میره هی اونور میره . اَه خب یه جا وایستا دیگه . آدم میخواد هیچ کاری هم نکنه ،نیمتونه. خیلی خسته کننده اس که آدم سر کلاسی باشه که میدونه بود و نبودش یکیه ،یا نه بودش یکیه اما نبودش مهم میتونه باشه.
ملت هم که شدن کپی کار . هم بعد امتحان هم سر امتحان هم شاید بعد امتحان. . . !
سر کلاس یا چشاشونو گرد میکنن زوم میکنن روی تخته و تند تند مینویسن تا در آینده ای نزدیک یا خیلی دور نگاهی به اونچه که هی نوشتن بندازن یا بی خیال دستها رو جلو سینه بستن و به تخته چشم دوخته اند تا بعدا جزوه های پاک نویس شده را فتوکپی کنند.
کلا ً از دور که ببینی کلاس معادلات آقای ... شبیه به درسهای تخصصی چهار واحدی است که دانشجو با حالتی کاملا ً متفکر سعی داره از تک تک سلولهای داشته و نداشته کمک بگیره تا بفهمه
"چی شد که ایتو شد ؟ "
البته هستند همیشه ، مدافعان جبهه علم و دانش که با سعی و تلاش بسیار یا با حفظ کردن کتابهایی که بعضی ها فقط قطرشو اونهم شاید از دور دیده باشن ، یا با حل کردن مسائلی که آدم رو یاد عمقی بودن ریاضیات می اندازه ، یا با بتون ریزی و پایه ریزی در تکرار مکرر این واحد درسی. تونسته باشن هراز گاهی که استاد مثل چوپانی که داره یه گله گوسفند رو هدایت میکنه به طور شفاهی نظر خودشونو ابلاغ کنن ،یا حداقل بتونن سری تکون بدن ،
که هااااااااااااااااااا فهمیدم چه وگفتی
اینم که هی اینور میره ، هی اونور میره .
آخه پدر من ، استاد من ، یا خیلی صمیمانه تر بابایی !!! تو که میبینی جمعیت کثیری از این طفل معصوم ها فقط دارن به تو زل میزنن که وقتی میگی اینجا چی میشه؟ منتظر بمونن تا تو مسئله رو حل کنی و اونها هم تو جزوه بنویسن. !
راستش ما که ندیدیم اما میگن میشه حتی ریاضیات رو جوری درس داد که دانشجو خودش بیاد بگه
ریاضیات وَده . ریاضیات دوس دارم .وَده
اما حالا که فعلا وضع اینجوریه که میره میره میره اوووووووووووه تا آنتراک اول و بعد هم دوم و بعدم خسته نباشید . . .
واقعاً هم خسته نباشید داره ها . خودتو بزار جای استاد .
از یه طرف اسمت اونقده گنده اس که نه میتونی به بچه مردم مفت مفت نمره بدی و نه میتونی جوری درسو بپیچونی که لااقل این بار سنگین کم بشه .
حالا میای طبق سر فصل کتاب خودتم درس میدی که دیگه نورعلی نور !
میدونم که استاد هم میدونه
"که این چهره ها که میبینی فقط چشم هایی هستند بالای بینی"
آخیییییییییییی چقدرم معادلات درس قشنگیه . مینویسی مینویسی مینویسی میری تا ته مسئله بعدش یهو میبینی که به صفر رسیدی اما خب دیگه خط نمیزنی تا اگه جواب درستی بین نوشته هات بود لااقل خودکار و زحمت دستات حروم نشه . . .!
حیفه به خدا . آدم یه ترم کلاس بیاد و اما نتونه آخرش بفهمه کتاب معادلات یعنی چی؟ از یه طرف وقتی اسمهای خارجی میاد یاد قطر کتاب و قیمت پشت جلد نجومی می افتی . از یک طرف هم وقتی میری کتاب استاد عزیزتو میخری . میبینی که مطالب به صورت کاملا ً فشرده و کنسروی در یک جلد بسیار قشنگ همچین جمع شده که اگه واقعاً از دانشجویی بند بند اونو یعنی دانش و جو ، که جوش خیلی مهمه رو داشته باشی میتونی لااقل مثال های حل شده اشو بفهمی !
البته استاد با استاد فرق داره !
یکی کتاب میده بیرون اما جزوه میگه . یکی جزوه میگه اما میخواد کتاب بنویسه . یکی هم که خود کتابو میده .
اما خب استاد خوب از نظر دانشجو استادیه که یادش باشه که خودش در عنفوان جوانی و زمانیکه هنوز استاد نبود چجوری این درسو گذرونده یا به قول ما پاس نموده !
البته گذشته انسان نقش مهمی در آینده اش داره . مثلا گذشته تاریک یک استاد میتونه به آینده تاریک یک دانشجو ختم شود و گذشته تاریک این دانشجو به آینده تاریک نفر بعدی
البته گذشته هم که گذشته !
این حرفو وقتی میفهمی که یک ترم با یه استاد درس داشته باشی و بعد بری با یه استاد دیگه واحد بگیری . اونوقته که میفهمی بعله !!! گذشته ها گذشته !
کلا من فقط تو این مدت فهمیدم که بعله معادلات چیز خیلی خوبیه و بعله تر اینکه خیلی هم در مهندسی کاربرد داره ! آره حسن .
البته 27600 تومن که دیگه پولی نیست تازه خرده ای هم داره اما اگه از 600 تومنش در مقابل 27000 تومن صرف نظر کنیم توهمون میان ترم حدوداً ده هزار تومن ییهو میره و تو هم هیچ وقت نمیفهی که تا کجا میره .
آخرشم میفهمی که تو این پولو نداشتی حتی اگه برگه ات روهم خوب نوشتی ! ! !
قبل از امتحان پایان ترم به قطره چکان فکر کن و یادت باشه 8 و 9 و 9.5 همش یه معنی رو میده و کلاً عدد رندی مثل 10 هست که جون خیلیها رو نجات میده یا جون خیلیها رو میگیره. پس حالا تو هی بچکون توی هر سوراخی که دستت میرسه !
ای بابا باز هم آخر معادله ناجور شد دوباره همه از بالا خط میزنن از اول !
نکنه من هم باید برم از بالا شروع کنم به خط زدن ،
نه بابا ولش کن . به جاش من این پائین رو خط میزنم یعنی این موضوع ادامه دارد . . .
اما باقیش تا باقی عمر شما . . .
پایان
به نام خدا
داستان از سر یک کلاس شروع می شود . از همان کلاسهایی که دیر بهش میرسی و آخرای کلاس وقتی که توی کلاس روی صندلی کنار هم کلاسی ها نشسته ای اما داری برنامه می ریزی غروب با دوستت بری بیرون . یا درست سر یک کلاس سه واحدی با یک استاد خیلی مقرراتی نشسته ای برای خودت و داری موبایل بازی میکنی ! یا زیر چشمی حواست میخ جای دیگه هست !
اما برای بعضی هامون داستان اینجوری شروع میشه که یک کلاس مهم را به طرز فجیعی موجه یا به دلایل کاملاً شخصی دودر می کنی . یا درست زمانیکه داستان ما شروع میشه یهو یادت میاد باید بری جایی که همه تنها میرن !
آره داستان ما از وقتی شروع میشه که استاد عزیزمون خیلی ریلکس و جدی و مسلماً با توجه به در نظر گرفتن اینکه تو حتماً واحد های دیگه ای هم داری و با توجه به این شعار که " درس خوندن وظیفه هر دانشجوئیه " آروم کنار تخته مینویسه :
روز امتحان میان ترم 32 /13 /1386 10 نمره حذفی
اما حقیقتش این داستان مال من و تو نیست. مال اون دانشجوئیه که درس نمی خونه ! من و تو که وضعمون معلومه . . . . !!!
یک هفته بعد دانشجوی ما یادش میاد که ای داد بیداد هفته بعد 3 تا میان ترم داره . اما از اونجایی که ریاضیاتش خوبه برای هر درس دو روز کنار میزاره و وقتش را صرف اموری میکنه که مسلما ما دانشجوها میدونیم بدون درس میشه زندگی کرد . اما بدون . . . نه ! هرگز !( تعداد سه نقطه نشانگر تعدّد همون امور مهمه )
شنبه هفته بعد ؟ ای بابا حال و حوصله داری . فوقش شب قبلش میخونم .
اما شب امتحان به سختی از امور مهم دل میکنه . به هر حال همه حتی اگه استادی مثل استاد اون نداشته باشن که بهشون بگه ریاضیات چه نقش مهمی در رشته اش داره اینقدر سرشون میشه که بدونن هزینه شهریه با مخارج دیگه جایی برای افتادن یک درس سه واحدی نمیذاره یا اگه بخوایم خوشبین نباشیم 3 تا درس سه واحدی ! ! ! خوب پس اوضاع خیلی جدیه . و حتما برای این مهم برنامه ریزی کرد . اما از اونجا که نمیشه تنها برنامه ریزی کرد برای بالا بردن کارایی برنامه سریع سه تا Miss Call میده به هم کلاسی هاش و هنوز گوشی دستش مونده که زنگ در رو میزنن . تا بیاد تحلیل کنه چی شده هشت تا از بچه ها فی الفور میان تو و زیر تلویزیون بساط میکنند. خوب واضحه که برای برنامه ریزی امر مهمی مثل امتحان حتماً نیاز به یک الگو داریم و چه الگویی بهتر از فوتبال جام ملت های اروپا گه از وقتی 90 پخش میشه دیگه همه میدونن الگو خورش خیلی بالاست.
حیف که بازی فوتبال نود دقیقه بیشتر نیست و بدترش واقعاً حیف که مسئولین دانشگاه همون نود دقیقه رو که هیچ حتی وقت اضافه یا پنالتی کشی ها رو هم نگاه نمیکنن تا بتونن یک الگوپذیری درست حسابی بکنن . احتمالاً دلیل این امر بحث و تبادل نظر آزاد و صرفا لفظی بعد از الگو برداریه که میتونه حتی بیشتز از جلسات اداری اساتید یا مسئولین دانشگاه طول بکشه و خدایی نکرده حتی منجر به نتیجه گیری بشه و همه میدانیم که در یک ساختار اداری این امر اصلاً درست نیست .
خلاصه بعد از اتمام تمام بازیهای الگو پذیر در حالیکه با چشمان نیمه باز نیم ساعتی هم به صفحه سیاه تلویزیون خیره شده ای . به صورت عمودی مدهوش و بعد افقی می شوی .
از آنجا که ساعت بیش از 2 یا 3 صبح است و صورت خوشی ندارد که یک نویسنده خوب مثل من در آن زمان بیهوش شده باشد یا حتی به دلایل نا معلوم بیدار باشد که بخواهد مدهوش شود . !
ادامه داستان را از دو محیط کاملاً مختلف و با دو دانشجوی از پایه متفاوت پی می گیریم :
(ملاحظه : از آنجایی که اصلاً خوبیت ندارد که ما وضع اتاق یک خانم دانشجو را که باور بفرمایید ما هم فقط از ایشان نام خانوادگی شان یعنی « م » را میدانیم را تشریح کنیم خانم ها را مقدم تر میپنداریم و به ادامه داستان به نقل از خانم م می پردازیم )
ساعت 5 بامداد :
دِ نای نای نای . دِ نای نای نای. دِ نای نای نای . دِ نای نای نای . . .
خانم م همانطور که در رختخواب دراز کشیده بود دستش را به سمت گوشی تلفنش برد و اول به صفحه نمایش نگاه کرد و بعد پاسخ داد :
سلام زری . چیه ؟ چته این موقع صبح مزاحم شدی ؟چی می خوای ؟
زری در حالیکه انگار وقت کافی حتی برای سلام کردن نداشت گفت : من از دیشب تا حالا بیدار موندم . تو تا کجا خوندی ؟
ناگهان انگار برق تمام آپارتمان را به خانم م وصل کرده باشند ، فریاد کشید :
چی ؟ مگه امتحان داریم ؟ جدی ؟ و ناگهان به یاد آورد که وای امروز صبح دقیقاً راس ساعت 8 صبح امتحان دارد .
پس بدون اینکه از زری خداحافظی کند گوشی را قطع کرد و بعد به سمت هم خانه ای اش هجوم برد تا آدرس جزوه هایش را از او بپرسد . وقتی که هم خانه ای اش را به شدت تکان داد . هم خانه ای اش با حالتی گیج و خواب آلود و عصبانی در حالیکه سعی می کرد چشمانش را بسته نگه دارد تا خوابش نپرد تقریباً داد کشید :
من چه میدونم کدوم گوری هستن ؟ مگه به من دادیشون ؟ . . . و زیر لبی فحشی به خانم م داد و دوباره خوابید .
خانم م که حالا هم بشدت احساس تنهایی می کرد و هم بسیار عصبانی بود ، تصمیم گرفت در وقت مناسبی کار هم خانه ای اش را تلافی کند . اصلاً وجود هم خانه ای برای همین کارها لازم است دیگر . پس فعلاً خود به دنبال جزوه هایش دوید و پس از پیدا کردنشان در حالیکه آنها را دور خودش وسط اتاق پهن کرده بود ، به مطالعه سریع و فشرده آنها مشغول شد .
از آنطرف جواد در خلال دو نیمه بازی میلان و منچستر برای ریختن چای به آشپز خانه رفته بود از دوستش حسن شنید که فردا امتحان دارد ، اما از آنجاییکه جزوه درست و حسابی هم نداشت و از کلاسهای استاد محترم هم 4 جلسه غیبت داشت . با اعتقاد راسخ بر خدا توکل کرد و خوابید .
ساعت 7 صبح جواد به کمک حسن که شب را در منزل آنها چادر زده بود ، بیدار شد و تا بیاید خودکارش را در گوشه و کنار خانه پیدا کند و جوراب بپوشد و به ایستگاه دانشگاه برود ، ساعت 7:30 شده بود . اما تا اتوبوس بیاید و . . . جواد ساعت 8:03 به سر جلسه رسید .
اما از آنجا که راه دستش بود چگونه در مواقع این چنینی سر جلسه امتحان راهش دهند . در میان ناباوری دیگر اعضای حاضر در جلسه ، برگه و پاسخ نامه را گرفت و رفته بود تا در مکان مناسبی مستقر شود ، که استاد صندلی اول سمت راست کنار در را نشانش داد .
خانم م که داشت لحظه به لحظه در درس غوطه ور می شد . سراسیمه یه ساعتش نگاه کرد . ساعت 7:30 شده بود . سریعاً به جمع آوری وسایل لازمه پرداخت و در حالیکه آنها را در کیف کوچکش فرو می کرد ، جزوه به بغل سمت در دوید .
ساعت 8:15 خانم م نفس زنان در را باز کرد و در روی اولین صندلی سمت چپ کنار در نشست . استاد در حالکیه خانم م از او عذر خواهی می کرد با اخمی تصنعی برگه و پاسخ نامه را به او داد .
جواد که پس از مشاهده دو سوال چندین قسمتی ، وا رفته بود. تمام فشارهای بدنش را از پایین به سمت مغزش برد و در یک آن نهایت فشار را در کل زندگی اش به کره مغزش وارد کرد .
ناگهان ! یادش آمد که در یک جلسه از کلاس درس این استاد ، خودش ، حضور داشته . پس شروع به نوشتن هر آنچه که در ذهنش می آمد در پاسخ نامه کرد .
در این حین ، متوجه شد که علاوه بر مطالب درسی آنچه می نویسد ، نظریات جدیدی است که توسط ، خودش ! استنباط و کشف شده است . !!! در حالیکه با شور و شعف سرش را بالا می گرفت . چشمش به صورت نَشُسته خانم م افتاد که تند و تند مشغول نوشتن جوابها در پاسخ نامه بود .
با خودش گفت : هی پسر ! ببین توکل بر خدا جواب داد . الان از دست ف... ( از آنجا که جواد دانشجوی خوش برخوردی است .بر خلاف نویسنده ، نام کوچک و مشخصات ریز و درشت تمامی دانشجویان دختر و حالا شاید هم پسر را به یاد دارد ) هم برای محکم کاری می نویسم تا نمره میان ترمم بالاتر بره . در حالیکه به خانم م ( که حالا ما هم میدانیم اول اسمش ف دارد . . .) لبخند می زد ، مشغول دید زدن پاسخ نامه خانم م شد .
خانم م که جوابها را قاطی کرده بود ، با آشفتگی سرش را بلند کرد تا شاید امداد غیبی پیدا کند . که چشمش به پاسخ نامه سیاه شده جواد افتاد . پس بدون فوت وقت به صورت زیر چشمی شروع به خلاصه برداری و نوشتن نکات مهم از روی برگه جواد کرد .
از آنجا که استاد بسیار با تجربه و کارکشته بود ، نه تنها سالن امتحان را ترک نمی کرد ، بلکه به طور نا منظم در طول سالن قدم می زد و موفق شده بود مچ دو سه تا از بچه ها را حین ارتکاب جرم بگیرد . و این کار دو دانشجوی فعال ما را که حالا دیگر هر دوشان به نمره بالای میان ترم امیدوار شده بودند ، سخت می کرد .
اما از آنجا که هستند دانشجویان سال آخری که برای گرفتن کمک ، حتی در جلسه امتحان به استاد رجوع کنند . در اواخر امتحان این اتفاق رخ داد و به جای استاد یکی از خدمه دانشگاه به سمت مراقب منصوب شد .
جواد ، خانم م و دیگر دانشجویان در این فرصت به دست آمده به جمع بندی و دوباره چک کردن ورقه های همدیگر پرداختند .
لحظاتی بعد استاد محترم آمد و در حالیکه خدمه عزیز را از عالم هپروت بیرون می آورد ، 10 دقیقه مانده به پایان وقت امتحان را اعلام کرد . و در برابر سر و صدای دانشجویان که اظهار می کردند سوال بسیار سخت است و زمان بالای برگه 100 دقیقه نوشته شده گفت : 5 دقیقه دیگر جمع می کنیم .
بعد از اینکه استاد ورقه ها را جمع کرد ، در میان حلقه ای از دانشجویان در حالیکه تکرار می کرد :( جواب نمی دهم . . . بعداً ! ) از سالن خارج شد .
جواد که بسیار خوشحال زده شده بود ، با لبخندی از خانم م تشکر کرد و خانم م که در د لش داشت نقشه تلافی کار هم خانه ای اش را می کشید لبخند جواد را با نیشخندی جواب داد .
3 روز بعد – کنار تابلوی اعلانات :
جواد با مشاهده ازدحام جمعیت زیر تابلو با خنده از دختر جزوه به دستی پرسید : ببخشید خانم ، خبریه ؟
دختر در حالیکه با دو دست جزوه اش را بغل کرده بود ، پشت چشمی نازک کرد و با نیم چرخش صورت به جواد گفت :
( انگار نمره های میان ترم رو روی برد زدن ).
جواد به دنبال اسمش در لیست گشت و وقتی نمره 2 را دید ، ناراحت شد که پس از آنهمه دردسر و نوشتن فقط 2 شده است .
اما چشمش به خانم م افتاد که با عصبانیت و ناراحتی بسیار گوشه ای نشسته بود . به دنبال نمره خانم م گشت و با تعجب نمره 5 را دید . با خودش فکر کرد :
( اینو باش . انگار حتماً میخواست 10 بشه . 5 شده اینقدر عزا گرفته ! اونوقت من 2 شدم و هیچ خیالم نیست ) .
از آنسو :
خانم م با خودش فکر می کرد :
( آخه چرا ؟
آخه چرا من باید امتحان به این مهمی رو یادم بره ؟
آخه چرا باید حتی با اینکه از روی دست اون پسره خنگ هم نوشته باشم نمره ام این بشه و . . . ) .
اما از همه مهمتر
خانم م از این موضوع بسیار ناراحت بود ، که چرا استاد باید طبق فرمولی که برای بارم 10 نمره ی اش تنظیم کرده
نمرات را از 50 حساب کند و نمره هر فرد را که در لیست نمرات زده ، تقسیم بر 5 کند . . . !!!
پایان