به نام خدا
هی اینور میره هی اونور میره . اَه خب یه جا وایستا دیگه . آدم میخواد هیچ کاری هم نکنه ،نیمتونه. خیلی خسته کننده اس که آدم سر کلاسی باشه که میدونه بود و نبودش یکیه ،یا نه بودش یکیه اما نبودش مهم میتونه باشه.
ملت هم که شدن کپی کار . هم بعد امتحان هم سر امتحان هم شاید بعد امتحان. . . !
سر کلاس یا چشاشونو گرد میکنن زوم میکنن روی تخته و تند تند مینویسن تا در آینده ای نزدیک یا خیلی دور نگاهی به اونچه که هی نوشتن بندازن یا بی خیال دستها رو جلو سینه بستن و به تخته چشم دوخته اند تا بعدا جزوه های پاک نویس شده را فتوکپی کنند.
کلا ً از دور که ببینی کلاس معادلات آقای ... شبیه به درسهای تخصصی چهار واحدی است که دانشجو با حالتی کاملا ً متفکر سعی داره از تک تک سلولهای داشته و نداشته کمک بگیره تا بفهمه
"چی شد که ایتو شد ؟ "
البته هستند همیشه ، مدافعان جبهه علم و دانش که با سعی و تلاش بسیار یا با حفظ کردن کتابهایی که بعضی ها فقط قطرشو اونهم شاید از دور دیده باشن ، یا با حل کردن مسائلی که آدم رو یاد عمقی بودن ریاضیات می اندازه ، یا با بتون ریزی و پایه ریزی در تکرار مکرر این واحد درسی. تونسته باشن هراز گاهی که استاد مثل چوپانی که داره یه گله گوسفند رو هدایت میکنه به طور شفاهی نظر خودشونو ابلاغ کنن ،یا حداقل بتونن سری تکون بدن ،
که هااااااااااااااااااا فهمیدم چه وگفتی
اینم که هی اینور میره ، هی اونور میره .
آخه پدر من ، استاد من ، یا خیلی صمیمانه تر بابایی !!! تو که میبینی جمعیت کثیری از این طفل معصوم ها فقط دارن به تو زل میزنن که وقتی میگی اینجا چی میشه؟ منتظر بمونن تا تو مسئله رو حل کنی و اونها هم تو جزوه بنویسن. !
راستش ما که ندیدیم اما میگن میشه حتی ریاضیات رو جوری درس داد که دانشجو خودش بیاد بگه
ریاضیات وَده . ریاضیات دوس دارم .وَده
اما حالا که فعلا وضع اینجوریه که میره میره میره اوووووووووووه تا آنتراک اول و بعد هم دوم و بعدم خسته نباشید . . .
واقعاً هم خسته نباشید داره ها . خودتو بزار جای استاد .
از یه طرف اسمت اونقده گنده اس که نه میتونی به بچه مردم مفت مفت نمره بدی و نه میتونی جوری درسو بپیچونی که لااقل این بار سنگین کم بشه .
حالا میای طبق سر فصل کتاب خودتم درس میدی که دیگه نورعلی نور !
میدونم که استاد هم میدونه
"که این چهره ها که میبینی فقط چشم هایی هستند بالای بینی"
آخیییییییییییی چقدرم معادلات درس قشنگیه . مینویسی مینویسی مینویسی میری تا ته مسئله بعدش یهو میبینی که به صفر رسیدی اما خب دیگه خط نمیزنی تا اگه جواب درستی بین نوشته هات بود لااقل خودکار و زحمت دستات حروم نشه . . .!
حیفه به خدا . آدم یه ترم کلاس بیاد و اما نتونه آخرش بفهمه کتاب معادلات یعنی چی؟ از یه طرف وقتی اسمهای خارجی میاد یاد قطر کتاب و قیمت پشت جلد نجومی می افتی . از یک طرف هم وقتی میری کتاب استاد عزیزتو میخری . میبینی که مطالب به صورت کاملا ً فشرده و کنسروی در یک جلد بسیار قشنگ همچین جمع شده که اگه واقعاً از دانشجویی بند بند اونو یعنی دانش و جو ، که جوش خیلی مهمه رو داشته باشی میتونی لااقل مثال های حل شده اشو بفهمی !
البته استاد با استاد فرق داره !
یکی کتاب میده بیرون اما جزوه میگه . یکی جزوه میگه اما میخواد کتاب بنویسه . یکی هم که خود کتابو میده .
اما خب استاد خوب از نظر دانشجو استادیه که یادش باشه که خودش در عنفوان جوانی و زمانیکه هنوز استاد نبود چجوری این درسو گذرونده یا به قول ما پاس نموده !
البته گذشته انسان نقش مهمی در آینده اش داره . مثلا گذشته تاریک یک استاد میتونه به آینده تاریک یک دانشجو ختم شود و گذشته تاریک این دانشجو به آینده تاریک نفر بعدی
البته گذشته هم که گذشته !
این حرفو وقتی میفهمی که یک ترم با یه استاد درس داشته باشی و بعد بری با یه استاد دیگه واحد بگیری . اونوقته که میفهمی بعله !!! گذشته ها گذشته !
کلا من فقط تو این مدت فهمیدم که بعله معادلات چیز خیلی خوبیه و بعله تر اینکه خیلی هم در مهندسی کاربرد داره ! آره حسن .
البته 27600 تومن که دیگه پولی نیست تازه خرده ای هم داره اما اگه از 600 تومنش در مقابل 27000 تومن صرف نظر کنیم توهمون میان ترم حدوداً ده هزار تومن ییهو میره و تو هم هیچ وقت نمیفهی که تا کجا میره .
آخرشم میفهمی که تو این پولو نداشتی حتی اگه برگه ات روهم خوب نوشتی ! ! !
قبل از امتحان پایان ترم به قطره چکان فکر کن و یادت باشه 8 و 9 و 9.5 همش یه معنی رو میده و کلاً عدد رندی مثل 10 هست که جون خیلیها رو نجات میده یا جون خیلیها رو میگیره. پس حالا تو هی بچکون توی هر سوراخی که دستت میرسه !
ای بابا باز هم آخر معادله ناجور شد دوباره همه از بالا خط میزنن از اول !
نکنه من هم باید برم از بالا شروع کنم به خط زدن ،
نه بابا ولش کن . به جاش من این پائین رو خط میزنم یعنی این موضوع ادامه دارد . . .
اما باقیش تا باقی عمر شما . . .
پایان
به نام خدا
داستان از سر یک کلاس شروع می شود . از همان کلاسهایی که دیر بهش میرسی و آخرای کلاس وقتی که توی کلاس روی صندلی کنار هم کلاسی ها نشسته ای اما داری برنامه می ریزی غروب با دوستت بری بیرون . یا درست سر یک کلاس سه واحدی با یک استاد خیلی مقرراتی نشسته ای برای خودت و داری موبایل بازی میکنی ! یا زیر چشمی حواست میخ جای دیگه هست !
اما برای بعضی هامون داستان اینجوری شروع میشه که یک کلاس مهم را به طرز فجیعی موجه یا به دلایل کاملاً شخصی دودر می کنی . یا درست زمانیکه داستان ما شروع میشه یهو یادت میاد باید بری جایی که همه تنها میرن !
آره داستان ما از وقتی شروع میشه که استاد عزیزمون خیلی ریلکس و جدی و مسلماً با توجه به در نظر گرفتن اینکه تو حتماً واحد های دیگه ای هم داری و با توجه به این شعار که " درس خوندن وظیفه هر دانشجوئیه " آروم کنار تخته مینویسه :
روز امتحان میان ترم 32 /13 /1386 10 نمره حذفی
اما حقیقتش این داستان مال من و تو نیست. مال اون دانشجوئیه که درس نمی خونه ! من و تو که وضعمون معلومه . . . . !!!
یک هفته بعد دانشجوی ما یادش میاد که ای داد بیداد هفته بعد 3 تا میان ترم داره . اما از اونجایی که ریاضیاتش خوبه برای هر درس دو روز کنار میزاره و وقتش را صرف اموری میکنه که مسلما ما دانشجوها میدونیم بدون درس میشه زندگی کرد . اما بدون . . . نه ! هرگز !( تعداد سه نقطه نشانگر تعدّد همون امور مهمه )
شنبه هفته بعد ؟ ای بابا حال و حوصله داری . فوقش شب قبلش میخونم .
اما شب امتحان به سختی از امور مهم دل میکنه . به هر حال همه حتی اگه استادی مثل استاد اون نداشته باشن که بهشون بگه ریاضیات چه نقش مهمی در رشته اش داره اینقدر سرشون میشه که بدونن هزینه شهریه با مخارج دیگه جایی برای افتادن یک درس سه واحدی نمیذاره یا اگه بخوایم خوشبین نباشیم 3 تا درس سه واحدی ! ! ! خوب پس اوضاع خیلی جدیه . و حتما برای این مهم برنامه ریزی کرد . اما از اونجا که نمیشه تنها برنامه ریزی کرد برای بالا بردن کارایی برنامه سریع سه تا Miss Call میده به هم کلاسی هاش و هنوز گوشی دستش مونده که زنگ در رو میزنن . تا بیاد تحلیل کنه چی شده هشت تا از بچه ها فی الفور میان تو و زیر تلویزیون بساط میکنند. خوب واضحه که برای برنامه ریزی امر مهمی مثل امتحان حتماً نیاز به یک الگو داریم و چه الگویی بهتر از فوتبال جام ملت های اروپا گه از وقتی 90 پخش میشه دیگه همه میدونن الگو خورش خیلی بالاست.
حیف که بازی فوتبال نود دقیقه بیشتر نیست و بدترش واقعاً حیف که مسئولین دانشگاه همون نود دقیقه رو که هیچ حتی وقت اضافه یا پنالتی کشی ها رو هم نگاه نمیکنن تا بتونن یک الگوپذیری درست حسابی بکنن . احتمالاً دلیل این امر بحث و تبادل نظر آزاد و صرفا لفظی بعد از الگو برداریه که میتونه حتی بیشتز از جلسات اداری اساتید یا مسئولین دانشگاه طول بکشه و خدایی نکرده حتی منجر به نتیجه گیری بشه و همه میدانیم که در یک ساختار اداری این امر اصلاً درست نیست .
خلاصه بعد از اتمام تمام بازیهای الگو پذیر در حالیکه با چشمان نیمه باز نیم ساعتی هم به صفحه سیاه تلویزیون خیره شده ای . به صورت عمودی مدهوش و بعد افقی می شوی .
از آنجا که ساعت بیش از 2 یا 3 صبح است و صورت خوشی ندارد که یک نویسنده خوب مثل من در آن زمان بیهوش شده باشد یا حتی به دلایل نا معلوم بیدار باشد که بخواهد مدهوش شود . !
ادامه داستان را از دو محیط کاملاً مختلف و با دو دانشجوی از پایه متفاوت پی می گیریم :
(ملاحظه : از آنجایی که اصلاً خوبیت ندارد که ما وضع اتاق یک خانم دانشجو را که باور بفرمایید ما هم فقط از ایشان نام خانوادگی شان یعنی « م » را میدانیم را تشریح کنیم خانم ها را مقدم تر میپنداریم و به ادامه داستان به نقل از خانم م می پردازیم )
ساعت 5 بامداد :
دِ نای نای نای . دِ نای نای نای. دِ نای نای نای . دِ نای نای نای . . .
خانم م همانطور که در رختخواب دراز کشیده بود دستش را به سمت گوشی تلفنش برد و اول به صفحه نمایش نگاه کرد و بعد پاسخ داد :
سلام زری . چیه ؟ چته این موقع صبح مزاحم شدی ؟چی می خوای ؟
زری در حالیکه انگار وقت کافی حتی برای سلام کردن نداشت گفت : من از دیشب تا حالا بیدار موندم . تو تا کجا خوندی ؟
ناگهان انگار برق تمام آپارتمان را به خانم م وصل کرده باشند ، فریاد کشید :
چی ؟ مگه امتحان داریم ؟ جدی ؟ و ناگهان به یاد آورد که وای امروز صبح دقیقاً راس ساعت 8 صبح امتحان دارد .
پس بدون اینکه از زری خداحافظی کند گوشی را قطع کرد و بعد به سمت هم خانه ای اش هجوم برد تا آدرس جزوه هایش را از او بپرسد . وقتی که هم خانه ای اش را به شدت تکان داد . هم خانه ای اش با حالتی گیج و خواب آلود و عصبانی در حالیکه سعی می کرد چشمانش را بسته نگه دارد تا خوابش نپرد تقریباً داد کشید :
من چه میدونم کدوم گوری هستن ؟ مگه به من دادیشون ؟ . . . و زیر لبی فحشی به خانم م داد و دوباره خوابید .
خانم م که حالا هم بشدت احساس تنهایی می کرد و هم بسیار عصبانی بود ، تصمیم گرفت در وقت مناسبی کار هم خانه ای اش را تلافی کند . اصلاً وجود هم خانه ای برای همین کارها لازم است دیگر . پس فعلاً خود به دنبال جزوه هایش دوید و پس از پیدا کردنشان در حالیکه آنها را دور خودش وسط اتاق پهن کرده بود ، به مطالعه سریع و فشرده آنها مشغول شد .
از آنطرف جواد در خلال دو نیمه بازی میلان و منچستر برای ریختن چای به آشپز خانه رفته بود از دوستش حسن شنید که فردا امتحان دارد ، اما از آنجاییکه جزوه درست و حسابی هم نداشت و از کلاسهای استاد محترم هم 4 جلسه غیبت داشت . با اعتقاد راسخ بر خدا توکل کرد و خوابید .
ساعت 7 صبح جواد به کمک حسن که شب را در منزل آنها چادر زده بود ، بیدار شد و تا بیاید خودکارش را در گوشه و کنار خانه پیدا کند و جوراب بپوشد و به ایستگاه دانشگاه برود ، ساعت 7:30 شده بود . اما تا اتوبوس بیاید و . . . جواد ساعت 8:03 به سر جلسه رسید .
اما از آنجا که راه دستش بود چگونه در مواقع این چنینی سر جلسه امتحان راهش دهند . در میان ناباوری دیگر اعضای حاضر در جلسه ، برگه و پاسخ نامه را گرفت و رفته بود تا در مکان مناسبی مستقر شود ، که استاد صندلی اول سمت راست کنار در را نشانش داد .
خانم م که داشت لحظه به لحظه در درس غوطه ور می شد . سراسیمه یه ساعتش نگاه کرد . ساعت 7:30 شده بود . سریعاً به جمع آوری وسایل لازمه پرداخت و در حالیکه آنها را در کیف کوچکش فرو می کرد ، جزوه به بغل سمت در دوید .
ساعت 8:15 خانم م نفس زنان در را باز کرد و در روی اولین صندلی سمت چپ کنار در نشست . استاد در حالکیه خانم م از او عذر خواهی می کرد با اخمی تصنعی برگه و پاسخ نامه را به او داد .
جواد که پس از مشاهده دو سوال چندین قسمتی ، وا رفته بود. تمام فشارهای بدنش را از پایین به سمت مغزش برد و در یک آن نهایت فشار را در کل زندگی اش به کره مغزش وارد کرد .
ناگهان ! یادش آمد که در یک جلسه از کلاس درس این استاد ، خودش ، حضور داشته . پس شروع به نوشتن هر آنچه که در ذهنش می آمد در پاسخ نامه کرد .
در این حین ، متوجه شد که علاوه بر مطالب درسی آنچه می نویسد ، نظریات جدیدی است که توسط ، خودش ! استنباط و کشف شده است . !!! در حالیکه با شور و شعف سرش را بالا می گرفت . چشمش به صورت نَشُسته خانم م افتاد که تند و تند مشغول نوشتن جوابها در پاسخ نامه بود .
با خودش گفت : هی پسر ! ببین توکل بر خدا جواب داد . الان از دست ف... ( از آنجا که جواد دانشجوی خوش برخوردی است .بر خلاف نویسنده ، نام کوچک و مشخصات ریز و درشت تمامی دانشجویان دختر و حالا شاید هم پسر را به یاد دارد ) هم برای محکم کاری می نویسم تا نمره میان ترمم بالاتر بره . در حالیکه به خانم م ( که حالا ما هم میدانیم اول اسمش ف دارد . . .) لبخند می زد ، مشغول دید زدن پاسخ نامه خانم م شد .
خانم م که جوابها را قاطی کرده بود ، با آشفتگی سرش را بلند کرد تا شاید امداد غیبی پیدا کند . که چشمش به پاسخ نامه سیاه شده جواد افتاد . پس بدون فوت وقت به صورت زیر چشمی شروع به خلاصه برداری و نوشتن نکات مهم از روی برگه جواد کرد .
از آنجا که استاد بسیار با تجربه و کارکشته بود ، نه تنها سالن امتحان را ترک نمی کرد ، بلکه به طور نا منظم در طول سالن قدم می زد و موفق شده بود مچ دو سه تا از بچه ها را حین ارتکاب جرم بگیرد . و این کار دو دانشجوی فعال ما را که حالا دیگر هر دوشان به نمره بالای میان ترم امیدوار شده بودند ، سخت می کرد .
اما از آنجا که هستند دانشجویان سال آخری که برای گرفتن کمک ، حتی در جلسه امتحان به استاد رجوع کنند . در اواخر امتحان این اتفاق رخ داد و به جای استاد یکی از خدمه دانشگاه به سمت مراقب منصوب شد .
جواد ، خانم م و دیگر دانشجویان در این فرصت به دست آمده به جمع بندی و دوباره چک کردن ورقه های همدیگر پرداختند .
لحظاتی بعد استاد محترم آمد و در حالیکه خدمه عزیز را از عالم هپروت بیرون می آورد ، 10 دقیقه مانده به پایان وقت امتحان را اعلام کرد . و در برابر سر و صدای دانشجویان که اظهار می کردند سوال بسیار سخت است و زمان بالای برگه 100 دقیقه نوشته شده گفت : 5 دقیقه دیگر جمع می کنیم .
بعد از اینکه استاد ورقه ها را جمع کرد ، در میان حلقه ای از دانشجویان در حالیکه تکرار می کرد :( جواب نمی دهم . . . بعداً ! ) از سالن خارج شد .
جواد که بسیار خوشحال زده شده بود ، با لبخندی از خانم م تشکر کرد و خانم م که در د لش داشت نقشه تلافی کار هم خانه ای اش را می کشید لبخند جواد را با نیشخندی جواب داد .
3 روز بعد – کنار تابلوی اعلانات :
جواد با مشاهده ازدحام جمعیت زیر تابلو با خنده از دختر جزوه به دستی پرسید : ببخشید خانم ، خبریه ؟
دختر در حالیکه با دو دست جزوه اش را بغل کرده بود ، پشت چشمی نازک کرد و با نیم چرخش صورت به جواد گفت :
( انگار نمره های میان ترم رو روی برد زدن ).
جواد به دنبال اسمش در لیست گشت و وقتی نمره 2 را دید ، ناراحت شد که پس از آنهمه دردسر و نوشتن فقط 2 شده است .
اما چشمش به خانم م افتاد که با عصبانیت و ناراحتی بسیار گوشه ای نشسته بود . به دنبال نمره خانم م گشت و با تعجب نمره 5 را دید . با خودش فکر کرد :
( اینو باش . انگار حتماً میخواست 10 بشه . 5 شده اینقدر عزا گرفته ! اونوقت من 2 شدم و هیچ خیالم نیست ) .
از آنسو :
خانم م با خودش فکر می کرد :
( آخه چرا ؟
آخه چرا من باید امتحان به این مهمی رو یادم بره ؟
آخه چرا باید حتی با اینکه از روی دست اون پسره خنگ هم نوشته باشم نمره ام این بشه و . . . ) .
اما از همه مهمتر
خانم م از این موضوع بسیار ناراحت بود ، که چرا استاد باید طبق فرمولی که برای بارم 10 نمره ی اش تنظیم کرده
نمرات را از 50 حساب کند و نمره هر فرد را که در لیست نمرات زده ، تقسیم بر 5 کند . . . !!!
پایان